رونیکارونیکا، تا این لحظه: 13 سال و 4 ماه و 6 روز سن داره

رونیکـای خوشگل مامان و بابا

مقدمات مهمونی ندونی رونیکا جونم

دختر عزیزم 5شنبه صبح مامانی مریم جونی اومد اینجا آش دندونیتو و الویه مهمونیتو درست کرد؛ بعدشم شما پیش مامانی جونی موندی تا منو بابا جونت بریم خرید واسه تدارک مهمونیت عزیزم خلاصه منو بابایی جون اول رفتیم کلی گشتیم تا هدیه شما رو خریدیم ؛  بعدش رفتیم چاپ تزیینات تم دندونیت گلم؛ در انتها هم منو بابا جون رفتیم کیک جشنتو خریدیم عزیزم و چندتا بادکنک چون می دونم خیلی بادکنک دوست داری عشقم                                               وقتی برگشتیم مامانی جونی حموم هم برده بودتت؛ ما هم خیلی خسته بودیم عزیزم؛ آَش دندنیتو...
13 بهمن 1392

اولین سرماخوردگی رونیــــکا

رونیکا جون دیروز خیلی سرفه می کردی؛ 2 شبه اصلا نمی تونستی بخوابی عزیزن؛ همش بی قراری می کردی و گریه میکردی؛ بابات گفت رونیــــکا جونم سرما خورده ببریمش دکتر؛ غذا هم نمی خوردی عزیزم خلاصه دیروز یعنی 6 بهمن بردیمت دکتر؛ خانوم دکتر گفت ویروس جدیده و سرما خوردی؛؛ کلی هم دارو نوشتت واست عزیزم کلی گریه می کنی و همش هم سرفه می کنی به خاطر سرفه همش از خواب می پری عسلم؛ انشالله زودتر خوب شی؛ مامان شیوا هم سرما خورده؛ منم حالم خوب نیست عسلکم رونیــــــکا و مامان شیوا با هم سرما خوردن ...
7 بهمن 1392

دندون در آوردن رونیکا جونممممممم

رونیکای عزیزم سلام                                                                    قشنگم شب عروسیه عمو حمید؛ وقتی رفتیم دم خونه خاله جون؛ شما خیلی گرسنه بودی ؛ سوپتو داغ کردم داشتی می خوردی تو ماشین ؛ یهو دیدم قاشق که می خوره به لثه ات صدای جیرینگ میده    خیلی خوشحال شدم عزیزم؛ منو بابایی ات کلی ذوق کردیم  فرداش یعنی جمعه 4 بهمن ؛ نگاه کردم دیدم بلهههههههههههه؛ یه مروارید خیلی کوچولو از لثه ات زده بیرون ، عزیزم انشالله یه جشن دندونی خوب برات بگیر...
5 بهمن 1392

عروسی عمو حمید

سلام دختر قشنگم عزیز دلم 5 شنبه 3 بهمن عروسیه عمو حمید پسر خاله مامان شیوا بود ؛ خیلی خوش گذشت بهمون عزیزم تو هم خیلی خوشحال بودی گلم انشالله همیشه خوشحال و شاد باشی عزیزکم اینم یه عکس خوشگل با مامانی مریم جون می دونم این عکس تار شده بود اما چون خیلی قشنگ بود دلم نیومد نذارمش                                                                                                 &nb...
5 بهمن 1392

عکس های رستوران رفتن رونیکا برای اولین بار

خیلی خوشحالی کردی عزیزم؛ اینجا منو شما و بابا جون باهم رفتیم فست فود؛ شما رو گذاشتن تو صندلی غذا؛ اولش گریه ات گرفت؛ اما بعدش خیلی خوشت اومد؛ کلی ذوق و خوشحالی، همه نگات می کردن و کلا بچه تو دل برویی هستی عزیزکم تو هم همه جا رو نگاه می کردی اینم عکساش بادکنک هم بهت داده بودن؛ بادکنکتو خیلی دوست داشتی گلممممم ...
30 دی 1392

عکس اولین بار که رونیکا جونمون رورویک سوار شد

دختر قشنگم خیلی از رورویک می ترسیدی؛ هروقت می ذاشتیمت توش کلی گریه می کردی و بغض می کردی ؛ اما یهو یه دفعه انقدر باهات حرف زدمو گذاشتمت اون تو و دیگه گریه نکردی ؛ یه کم تعجب کردی اما پاهاتو تکون دادم دیدی می تونی راه بری خوشت اومد اما 5 دقیقه با تعجب نگاه می کردی و اصلا تکون نمی خوردی ؛ می خواستی موقعیت خودتو درک کنی عزیزم ؛ اما بعدش یهو خیلی خوشت اومد کلی ذوق کردی و خوشحالی کردی عزیز دلممممممممم البته بگم چون داشتی تکون می خوردی این عکس زیاد واضح نیست؛ سینی اسباب بازیهای جلوتم برداشتم که از صداهایی که ایجاد می کنه نترسی عزیزم ...
30 دی 1392